اول: بعضی وقتها برای ورود به اینجا مقداری باید فکر کنم تا رمز عبورم را بخاطر آورم. اینجا به هیچ وجه یک وبلاگ نیست برای خوانده شدن؛ بیشتر شبیه به یک دفترچه آنلاین شده که فقط خودم میخوانمش. خدا را شکر که تقریبا هیچ کس از اطرافیان و دوستان اینترنتی از وجود اینجا خبر ندارد.
دوم: گاهی دلم چیزی* را میخواهد و در عین حال هم میدانم آن چیز یا نشدنی است و دست نیافتنی؛ یا آیندهی جالبی در انتظارش نیست. وقتی با چنین حالتی رو به رو هستم، دو گزینه وجود دارد. 1- اگر به سمت تمایلاتم حرکت کنم و آن رابطه را شروع کنم (بر فرض علاقهی طرف مقابل) که معمولا گند میخورد به همهاش همان طور که از اول انتظار میرفت و مدام وقتی با او هستم به خودم میگویم "داری چکار میکنی؟" تا اینکه طرف از سردی من خسته شود و دمش را بذارد روی کولش یا من به او بگویم دیگر کافیست.
2- اگر به سمت تمایلاتم حرکت نکنم و سرکوبشان کنم، یا حتی از ترس شنیدن "نه" حرفی نزنم، وسوسهی بودن با آن شخص همیشه یک گوشهی قلبم/مغزم/آلتم را قلقلک میدهد. این برای من غیر قابل تحمل است. از آن بدتر زمانی که باید به گونهای با آن شخص رابطهات را نیز حفظ کنی. در قالب یک دوست، همکار یا هر کوفت و زهر مار دیگری.
در هر دو حالت به ناچار اثرات بدی را باید تجربه کرد. در حالت اول گاهی دلتنگی یا عذاب وجدان. در حالت دوم حس های عجیب و غریب دیگری.
خوب که فکر میکنم میبینم نباید به هیچ وجه اجازه دهم که مغزم/قلبم/آلتم کسی را بخواهد که به من نمیخورد. مخصوصا قلبم.
سوم: از اینکه زندگی عشقیام ثباتی ندارد و نمیتوانم فقط به یک نفر وفادار بمانم خسته شدهام. خیلی. یک زمانی فکر میکردم این زرنگیست. ولی سر خود کلاه گذاشتن بود.
*: رابطه با یک شخصی؛ از جنس مونث.
+
نوشته شده در
2011/6/4ساعت توسط Wiseman
|
Don't need a whore
I don't need no booze
Don't need a virgin priest
But I need someone I can cry to
I need someone to protect
Making love and breaking hearts
It is a game for youth
But I'm not waiting on a lady
I'm just waiting on a friend
The Rolling Stones ~ Waiting On A Friend
+
نوشته شده در
2010/3/16ساعت توسط Wiseman
این عکس پدر و مادرته. تو اینجا به دنیا اومدی. این خونه رو یادته؟ مادربزرگت.. این اولین لباسته. اینجا یاد گرفتی راه بری. تازه داری غذا میخوری.
اولین باری که برف اومد, چقدر خوشحال به نظر میرسیدی. این اتوموبیل رو یادته؟
اینجا یکم بزرگتر شدی, همبازیهاتو دوست داشتی؟ چرا انقدر ناراحتی؟ اینجا داری تنبیه میشی. احساس تنهایی میکنی؟ احساس تنهایی میکنی؟ احساس تنهایی میکنی؟ کسی هست که باهاش حرف بزنی؟ چیزی هست که بخوای بگی؟
اینجا داری میری مدرسه. مدرسه رو دوست داشتی. این معلمت رو چطور؟ میبینیش؟ اذیتتم میکرد؟ دلت چی میخواست؟ میخوای بازی کنی, یا میخوای زودتر مدرسه تموم شه؟ مدرسه رو دوست داشتی.
اینجا چقدر ناراحتی. دلت برا کسی تنگ شده؟ اینجا کسی رو از دست دادی؟ پدربزرگت؟ مادربزرگت؟ چقدر واست مهم بود؟ کسی بود که دوست داشتی باشی کنارت باشه؟ چیزی بود که بخوای بگی؟
اینجا اولین بار شرمنده شدی. یادته چقدر خجالت کشیدی؟ کسی بود که دوست داشته باشی کنارت باشه؟ چیزی بود که بخوای بگی؟ چقدر واست مهم بود؟
این مسافرت رو یادته؟ خیلی خوش گذشت. آره؟ خــیلی خوش گذشت.
خیلی خوش گذشت.
خیلی خوش گذشت.
خــیلی خوش گذشت.
آره؟ خیلی خوش گذشت.
خیلی خوش گذشت.
آره؟ خیلی.. خوش گذشت.
خیلی خوش گذشت.
خیلی خوش گذشت.
خیلی..خیلی خوش گذشت.
اینجا چقدر بزرگتر شدی.چقدر فرق کردی. یکمی مغرور به نظر میرسی. این مهمونی چقدر خوب بود.این آدما رو چقدر دوست داشتی. این اولین کسیه که ازش خوشت اومد, اولین کسی که بهش اعتماد کردی. دوسش داشتی؟ باهاش خوشحال بودی؟ الان اصن برات مهمه؟ این آدما رو یادته؟
وای, این روز وحشتناک رو یادته؟ چقدر سخت گذشت. هیچوقت به کسی گفتی؟
هیچوقت به کسی گفتی؟
هیچوقت به کسی گفتی؟
کسی بود که دوست داشته باشی اونجا کنارت باشه؟ فکرشم نمیشه کرد.
اینجا رو یادته؟ اولین باری که روت حساب کردن. به خودت افتخار کردی. واسه کارت چقدر تشویق شدی.
اینجا چقدر آرامش داشتی. از صورتت پیداست. چقدر سخته منتظر اون اتفاق بد باشی.
بهش فک نکن.
مگه میشه؟ این تویی؟ چقدر پیر شدی. این آدما کیان؟ چقدر تنها به نظر میای. چرا همه چیز کهنهست؟ چرا هیچکس رو درست نمیشناسی؟
کجا میبرنت؟ اینا چرا گریه میکنن؟
دوباره کسی رو از دست دادی؟ چرا انقدر سرخوردهای؟
تو کسی رو از دست دادی؟ کسی تو رو از دست داده؟
کسی تو رو از دست داده؟
کسی تو رو از دست داده؟
کسی تو رو از دست داده؟
کسی تو رو از دست داده؟
کسی تو رو از دست داده؟
کسی تو رو از دست داده؟
+
نوشته شده در
2010/3/10ساعت توسط Wiseman
اینی که پاشی بری سراغ برادر بزرگتر دوستدخترت و همینطوری الکی سرصحبت رو باهاش باز کنی و رفیق بشی؛ خدایی خیلی رو میخواد.
چیه خب؟ حس کرده بودم یه خورده هیجان ِخونم اومده پایین, گفتم چه کاری بهتر از آشنا شدن با این آقا. حرف زدن با آدمی که هزار بار با خواهرش خوابیدی, حس عجیبیه. به خصوص وقتی ببینی طرف برخلاف تصور اولیهت یه جنتلمن واقعیه.
+
نوشته شده در
2010/3/1ساعت توسط Wiseman
میگفت که:پ.ن : بنده ریپورتت کردم اگه هم رسیدگی نکردن خودم بهت رسیدگی می کنم کارتو یسره می کنم امروز تو این انجمن .
+
نوشته شده در
2010/2/23ساعت توسط Wiseman